با توجه به گزارش مرکز ثبت و بررسی عوارض ناخواسته داروها به اطلاع می رساند آنچه به نامهای نورجیزک ، تمجیزک ، افروز ، بوپروجزیک و ... ( ساخته شده در پاکستان ، هندوستان و یا ایران ) به عنوان داروی ترک اعتیاد توسط افراد سودجو وارد بازار غیر رسمی داروی ایران شده است ، در واقع فرآورده های تقلبی بوده و طبق گزارشات واصله ترکیبات نامشخص و ناخالصی های متعددی دارند که بعضاً می توانند بسیار خطرناک باشند . تاکنون چندین مورد عوارض مربوط به مصرف این مواد گزارش شده است :
1- آقای 27 ساله به دنبال تزریق وریدی دچار ایست تنفسی شد که در نهایت منجر به مرگ فرد گردید .
2- آقای 33 ساله با هدف ترک اعتیاد به دنبال فرم تزریقی وریدی دارو دچار علایم نارسایی کبد ، ورم عمومی بدن و افزایش فشار خون و چاقی نامناسب شده است
3- آقای جوانی به قصد ترک اعتیاد از فرم تزریقی فرآورده های فوق استفاده کرده است یک ماه بعد از مصرف دچار چاقی نامناسب ، تهوع شدید و زخم و درد دهان شده است .
4- آقای 33 ساله ای به دنبال تزریق وریدی به عنوان جایگزین ماده مخدر ، دچار علائم افزایش وزن ، افزایش فشار خون و افزایش آنزیمهای کبدی شده است .
5- دو مورد آقایان 37 و 38 ساله دچار عقیمی شده اند .
با توجه به موارد فوق ضمن هشدار در خصوص نوه انتخاب روشهای ترک اعتیاد ، تاکید می نماید :
- افرادی که در صدد ترک اعتیاد هستند ، فقط به مراکز معتبر و مجاز ترک اعتیاد تت نظارت دانشگاه علوم پزشکی مراجعه نمایند .
- از پذیرفتن توصیه های افراد غیر کارشناس جداً اجتناب کنند .
- از مصرف هر گونه دارو به منظور ترک اعتیاد به صورت خوراکی ، تزریقی و ... که افراد غیر متخصص معرفی می کنند بپرهیزید .
- هیچ دارویی را به عنوان جایگزین ماده مخدر اصلی نپذیرید مگر مواردی که توسط پزشک تجویز شده باشند.
- نورجیزک و داروهای تقلبی شبیه آن هیچ پایه علمی برای ترک اعتیاد ندارند این فرآورده ها با قیمت گزاف توسط افرادی سودجو تت عنوان « داروهای ترک اعتیاد » در بین مردم توزیع می شوند و علاوه بر ناکارآمدی در ترک اعتیاد می توانند جان افراد را نیز به مخاطره اندازند .
- چنانچه در ال مصرف یکی از داروهای تقلبی مذکور می باشید هر چه سریع تر به مراکز ترک اعتیاد یا پزشک خود اطلاع دهید .
قاچاق مرگ به ان سوی میله های زندان
حسام تاكنون ۲۹ بار به اتهام انتقال موادمخدر به داخل زندان دستگیر و محاكمه شده است. سابقه او در انتقال موادمخدر به زندان باعث شده به یك حامل حرفه ای تبدیل شود. آخرین بار پس از محاكمه در دادگاه انقلاب كرج به اعدام محكوم شد و اكنون شمارش معكوس برای مرگ او آغاز شده است.
حسام یكی از ده ها زندانی است كه به اتهام انتقال موادمخدر به داخل زندان به مجازات های سنگین محكوم شده است. این دسته از قاچاقچیان پس از چند بار ورود و خروج به زندان با نقاط كور آشنا شده و اقدام به انتقال موادمخدر به داخل می كنند. اكثر آنها در جریان ملاقات با خانواده های خود و یا هنگام انتقال به دادگاه مواد را دریافت كرده و به داخل زندان منتقل می كنند. البته در این میان زنانی نیز هستند كه قربانی توطئه های همسران خود شده و هنگام انتقال موادمخدر به زندان شناسایی و به اعدام یا حبس های طولانی مدت محكوم می شوند.
ایران به لحاظ موقعیت جغرافیایی كه در منطقه داراست، از یك سو در همسایگی خود بزرگترین تولیدكننده تریاك و هروئین را دارد و از سوی دیگر گذرگاه اصلی عبور محموله های موادمخدر به اروپا است.
براساس آمارها براین اساس حدود ۴۸ درصد زندانیان را افرادی تشكیل می دهند كه یا اعتیاد دارند و یا به جرم خرید وفروش موادمخدر دستگیر شده اند. گزارش های كشفیات موادمخدر در زندان ها نیز تا اندازه ای نشانگر مصرف آن در داخل زندان ها است. در حالی كه هنوز پژوهشی درزندان های ایران كه میزان مصرف موادمخدر را برآورد كند، انجام نشده است، گزارش ها نشان می دهد میانگین میزان كشفیات موادمخدر كه عمدتاً در بدو ورود به زندان كشف شده در یك بررسی یك ماهه به شرح زیر است: تریاك ۳۹۰ گرم، هروئین ۱۸۰۶ گرم و حشیش ۵۷۰ گرم.
همچنین تحقیقی كه ازسوی ستاد مبارزه با موادمخدر بر روی ۱۱۹۳ زندانی درباره نحوه مصرف موادمخدر در زندان صورت گرفته است نشان می دهد، 5/44 درصد روش كشیدن، 3/22 درصد روش خوردن، ۶/۵ درصد تزریق و ۳/۲ درصد روش تودماغی را ترجیح می دهند.
از سوی دیگر 9/29 درصد معتقدند كه بهترین زمان و محل مناسب رد و بدل كردن موادمخدر، شب و داخل بندهاست، 4/14درصد هنگام اعزام به دادگاه را مناسب می دانند و 5/30 درصد نیز در این مورد اطلاعی ندارند.
به گفته زندانیان اكثر آنها شب ها را به دلیل رفت و آمد كم ماموران، خلوت بودن و كاهش احتمال لو رفتن را برای مصرف موادمخدر انتخاب می كنند.
در حالی در چند ماه اخیر شاهد افزایش تشكیل پرونده های كشف موادمخدر در زندان ها هستیم كه موسی آصف الحسینی رئیس دادگاه های انقلاب كرج معتقد است، افزایش تشكیل پرونده ها به دلیل افزایش ورود موادمخدر به داخل زندان نیست در چند سال اخیر سازمان زندان ها اقدامات مؤثری را برای كشف ورود موادمخدر به زندان انجام داده است كه افزایش پرونده ها به دلیل افزایش كشفیات است.
وی می گوید: راه های بسیاری برای ورود موادمخدر به داخل زندان وجود دارد كه علت آن ورود و خروج زیاد زندانیان به فضای خارج از زندان و سوء استفاده آنها از امتیازاتی است كه برای رعایت حال آنها و خانواده هایشان در نظر گرفته شده است.
یكی از راه هایی كه برخی زندانیان به موادمخدر دسترسی پیدا می كنند انتقال آن از سوی خانواده ها به خصوص همسرانشان است.
از چندی قبل برای رفع مشكلات زندانیان، برای آنها و همسرانشان ملاقات هایی در نظر گرفته شده است كه این ملاقات ها یكی از راه های ورود موادمخدر به زندان است.
این زنان آگاه یا بی اطلاع در اثر وسوسه های شوهران خود موادمخدر را كه عمدتاً هروئین است از فروشندگان گرفته و اقدام به انتقال موادمخدر به داخل زندان می كنند.
این زنان كه نخستین حلقه این انتقال هستند در جریان ملاقات، موادمخدر را به همسران خود تحویل می دهند. زندانیان با گرفتن موادمخدر به عنوان دومین حلقه، موادمخدر را بلعیده و به داخل بندهای زندان منتقل می كنند.
یكی دیگر از راه های انتقال موادمخدر، از سوی معتادان سابقه دار است. این افراد پس از آموزش مسیرهای زندان، با انبار كردن موادمخدر در شكم و حمل مقدار كمی موادمخدر در جیبشان خود را در معرض دید ماموران مبارزه با موادمخدر قرار می دهند.
آنها می دانند پس از انتقال به زندان و گذراندن حبس های كوتاه مدت آزاد خواهند شد. معتادان پس از ورود به زندان و گذشتن از حلقه های امنیتی موادمخدر را از بدن خود خارج كرده و به عوامل توزیع می دهند.
به گفته رئیس دادگاه انقلاب كرج، حاملان موادمخدر به زندان بیشتر هروئین و كراك را به داخل زندان منتقل می كنند. این نوع از موادمخدر حجم كم و سود بیشتری دارد. مصرف آنها هم برای زندانیان آسانتر است.
وی عنوان می كند: بیشترین كشفیات موادمخدر مربوط به زندان قزل حصار است زیرا اكثر زندانیان آن به دلیل جرایم موادمخدر زندانی هستند.
در حالی شاهد انتقال و مصرف موادمخدر به داخل زندان هستیم كه قانونگذار برای حاملان موادمخدر اشد مجازات را در نظر گرفته است. براساس ماده ۱۲ قانون مبارزه با مواد مخدر، واردكردن آن به داخل بازداشتگاه ها اشد مجازات را دارد و اگر كارمندان دولت یا كاركنان زندان دخالت داشته باشند علاوه بر مجازات به انفصال دائمی از خدمات دولتی نیز محكوم می شوند.
همچنین بند ۶ ماده ۴ این قانون مجازات حمل پنج كیلوگرم تریاك و ۳۰ گرم هروئین را اعدام و مصادره اموال متهم در نظر گرفته است.
كارشناسان اعتقاد دارند، جداكردن قاچاقچیان خرده پا از قاچاقچیان حرفه ای به طوری كه با یكدیگر ارتباط نداشته باشند و نیز برخوردهای شدید با این مجرمان می تواند در كاهش ورود موادمخدر به زندان مؤثر باشد.
محمود سالاركیا معاون دادستان تهران در امور زندان ها در این رابطه می گوید: در حال حاضر با توجه به پیشرفت تكنولوژی باید زندان ها نیز به تجهیزات مدرن و پیشرفته مجهز شوند. دیگر نمی توان با استفاده از روش های سنتی به مقابله با این مجرمان پرداخت. پیش از این وقتی زندانیان از مرخصی می آمدند به آنها پرمنگنات داده می شد و ۴۸ ساعت در قرنطینه بودند تا در صورت بلع موادمخدر آن را دفع كنند.
باید در این زمینه پیشگیری كرد و از دستگاه های ایكس ری برای كشف موادمخدر استفاده شود.
همچنین باید مجرمان دسته بندی شده و محل های نگهداری آنها متفاوت باشد. نباید معتادان را در كنار قاچاقچیان در یك بند نگهداری كرد تا راحت با روش های انتقال موادمخدر آشنا شوند.
از سوی دیگر كارشناسان اعتقاد دارند، مشاوره و آموزش راه های كاهش تقاضا و كاهش سوء مصرف موادمخدر، كاهش آسیب درمان روانی و عصبی، درمان نگهدارنده معتادان و مصرف كنندگان و كاهش خطر بالای تزریق مشترك و هپاتیت و ایدز باید در اولویت برنامه های بهداشتی، درمانی، امنیتی، آموزشی و پژوهشی قرار گیرد تا بتوان ورود موادمخدر به داخل زندان را مهار كرد
دكتر باب
دكتر باب در طول دوران هشیاری خود ، پیام معتادان گمنام را به بیش از پنجهزار معتاد زن و مرد رسانید و خدمات پزشكیء خود را برایگان در اختیار آنها گذارد . در طول این دوران خواهر روحانی « ایگناتیا» كه یكی از نزدیكترین دوستان جمعیّت ما است در بیمارستان « سنت توماس » شهر « اكرون » در ایالت « اوهایو» دكتر باب را دست یاری میكرد .
من در یك دهكدهء كوچك هفت هزار نفری در ایالت « نیوانگلند » بدنیا آمدم ، تا آنجا كه بیاد دارم سطح اخلاق منطقهء ما از حدّ معمول بسیار بالاتر بود . هیچگونه مشروبی حتّی آبجو در فروشگاههای دهكدهء ما پیدا نیمشد مگر در فروشگاه مركزیء دولتی و فقط در صورت متقاعد كردن مسئول فروشگاه به نیاز مبرم امكان تهیّهء نیم بطر مشروب وجود داشت و در غیر اینصورت مشتری مجبور بود دست خالی و بدون آنچه كه بعدها فهمیدم درمان تمام دردهاست فروشگاه را ترك كند . بعضی از مردمانیكه برایشان از « بوستون » و یا « نیویورك » مشروب فرستاده میشد . از طرف بیشتر اهالی غیر اعتماد و نا معقول تلقّی میشدند . در منطقهء ما هزار كلیسا و مدرسه بود و من تحصیلات اوّلیّه خود را در آن جا شروع كردم . پدر من به یك كار تخصّصی اشتغال داشت و مرد قادری بود . پدر و مادرم هر دو عضوكلیسا بودند و در فعّالیّت های آن شركت میكردند واز لحاظ هوش واستعداد نیز بمراتب ازسطح متوسط اجتماعی بالاتر بودند .
بدبختانه من تنها فرزند خانواده بودم و شاید این مطلب باعث بوجود آمدن احساس خودخواهی در من میشد ، احساسی كه رُل مهمّی در شكل گرفتن الكلیزم در من بازی كرد.
از زمان كودكی تا دوران دبیرستان تقریباً مجبور بودم بكلیسا ، كلاس انجیل یكشنبه صبح ، موعظهء یكشنبه ، كلاس دوشنبه شب و گاه مراسم دعای عصر چهارشنبه بروم . این مطالب باعث شدند بالاخره تصمیم بگیرم كه هر وقت از زیر سلطهء والدینم خارج شوم ، دیگر هرگز قدم به كلیسا نگذارم و تا چهل سال بر این تصمیم خود باقی ماندم ، به جز در مواردی كه نرفتن به كلیسا میتوانست بضررم تمام شود .
پس از دبیرستان به مدّت چهارسال به یكی از بهترین دانشكده های كشور رفتم . در آنجا مشروب خوردن مانند یك درس اصلیء مجزا دنبال میشد و بنظر میرسید كه همه در آن شركت داشتند . من هر روز بیشتر و بیشتر میخوردم و از آن لذّت فراوانی میبردم و ناراحتیء بدنی و مالیء چندانی هم برایم ببار نمی آورد . در صبح روز بعد از مشروب خواری ظاهراً من بهتر از بقیّه قادر بودم دوباره سرپا شوم ، درصورتیكه رفقای هم پیاله ام از بدشانسی و یا شاید خوش شانسی شدیداً دچار حالت تهوّع میشدند . من در تمام دوران زندگیم حتّی یك بار هم سر درد نگرفتم و این باعث میشود كه فكر كنم تقریباً از اوّل الكلی بوده ام . بنظر میرسید كه تمام زندگیم بدون توجّه به حقوق ، خواسته ها و خواهش های دیگران فقط صرف جوابگوئی به امیال خودم میشد . این طرز تفكّر در طول زمان به مرور در من شدیدتر میشد . بالاخره دانشگاه را تمام كردم از دید همكلاسان هم پیاله ام فارغ التحصیل برجسته ای بودم امّا رئیس دانشگاه در این مورد نظر دیگری داشت .
پس از آن بمدّت سه سال شروع به كار برای یك مؤسسهء بزرگ تولیدی كردم و در شهرهای « بوستون » « شیكاگو » و « مونترآل » فروشندهء وسائل راه آهن ، انواع موتورهای بنزینی و وسائل آن شركت بودم .
در این سالها تا آن جا كه جیبم اجازه میداد مشروب میخوردم و هنوز تقاص چندانی بابت مشروبخواری هایم پس نمی دادم امّا گاه گاهی صبح ها دچار رعشه های خفیفی میشدم . در تمام مدّت سه سال فقط یك نصفه روز كارم بخاطر مشروبخواری بهدر رفت.
حركت بعدیء من تحصیل پزشكی بود و در یكی از بزرگترین دانشگاههای كشور ثبت نام كردم . مشروبخواری را با شدّتی بیشتر از گذشته دنبال میكردم . از آن جا كه ظرفیّت زیادی برای صرف آب جو داشتم در یكی از گروه های مشروبخواری به عضویّت انتخاب شدم و بزودی بصورت یكی از اعضای ببرجستهء آن درآمدم . بسیاری از روزها با آنكه درسم را كاملاً بلد بودم بخاطر رعشه های صبحگاهی مجبوربه ترك كلاس میشدم و به خوابگاه برمیگشتم وگاه جرأت داخل شدن به كلاس را نداشتم و میترسیدم كه مبادا مرا پای تخته صدا كنند و آبرویم برود .
در بهار سال دوّم دانشكاه وضعیّت من از حالت بد وارد مرحلهء بدتر شد . پس از یكدوره طولانی مشروب خواری به این نتیجه رسیدم كه نخواهم توانست كلاسهایم را تمام كنم . بنابر این اثاث خود را جمع كردم و راهیء جنوب شدم تا در دهاتی كه بیكی از دوستانم تعلّق داشت بمدّت یكماه اقامت كنم . پس از آنكه مغزم از حالت غبارآلود بدر آمد متوجّه شدم كه ترك تحصیل كار احمقانه ایست و بهتر است دوباره بمدرسه برگردم بعد از مراجعت به دانشگاه دریافتم كه مسئولین در مورد بازگشت من چندان موافق نیستند. بالاخره پس از گفتگوهای زیاد به من اجازه داده شد بسر كلاس برگردم و در امتحانات شركت كنم كه نتیجه نمراتم بسیار خوب بود امّا مسئولین دانشگاه ازدست من خسته شده بودند و بمن گفتند كه وجودم مایهء دردسر است . سرانجام پس از چانه زدنهای آزار دهنده موافقت كردند نمرات مرا بدهند و من به یك دانشگاه معروف دیگررفتم . در آنجا وضع مشروبخواریء من آنقدر وخیم شد كه همكلاسانم مجبور شدند به پدرم اطلّاع دهند و او از راه دور بامید سرو ساماندادن بوضع من بدیدارم آمد . امّا نتیجه ای نداشت و من همچنان به باده گساری مشغول بودم و خیلی بیشتر ازسالها گذشته مشروبهای مردافكن میخوردم.
درست قبل از امتحانات نهائی یك دوره مشروبخواری سفت و سخت راشروع كردم . در سر امتحان آن چنان دستم میلرزید كه نمیتوانستم قلم را در دست نگاه دارم . حداقل در سه امتحان ورقه ام را كاملاً سفید تحویل دادم و بالاجبار دوباره كلاسهایم را تجدید كردم . میدانستم كه اگر خیال فارغ التحصیلی داشته باشم ،باید كاملاً از مشروبخواری دوری كنم و اینكار را هم كردم و شایستگیء خود را چه ازلحاظ انضباطی و چه درسی در برابر مقامات دانشگاه به ثبوت رساندم .
مؤفقیّت من در نشان دادن قابلیّت هایم باعث شد در بیمارستانیكه همه آرزوی كار در آنرا داشتند برای دو سال بعنوان انترن پذیرفته شوم . در این دو سال من آنچنان سرم شلوغ بود كه بندرت میتوانستم حتّی پای خود را ازبیمارستان بیرون بگذارم و نتیجتاً نمیتوانستم برای خود گرفتاری درست كنم .
پس از اتمام دوران انترنی در جنوب شهر مطبی باز كردم . حال هم پول داشتم و هم وقت و از آنجا كه دچار ناراحتی معده شده بودم ، بزودی دریافتم كه یكی دو گیلاس مشروب ناراحتی معده ام را بر طرف میكند و بدین ترتیب طولی نكشید كه زیاده رویهای سابق دوباره شروع شد .
در این دوران تقاص پس دادن جسمی شدید شروع شد و حداقل دوازده بار داوطلبانه و بامّید معالجه در آسایشگاهها بستری شدم . حالا بین دهان اژدها و دم عقرب گیر كرده بودم اگر مشروب نمیخوردم معده ام درد میگرفت و اگر میخوردم اعصابم خراب میشد . پس از سه سال تحمّل این وضع بالاخره كارم به بیمارستان كشیده شد . در آنجا میخواستند بمن كمك كنند امّا من یا از رفیقم میخواستم كه دزدكی برایم مشروب به بیمارستان بیاورد و یا الكل بیمارستان را میدزدیدم و بدین ترتیب مرتّباً حالم بدتر میشد .
بالاخره پدرم مجبور شد از دیار خود دكتری برایم بفرستد و او بطریقی توانست مرا با خود بخانه پدرم ببرد . حدود دوماه طول كشید تا توانستم از خانه قدم به بیرون بگذارم و دو ماه دیگر هم در آن اطراف بودم و سپس برای از سرگرفتن طبابتم بدفتر خود برگشتم . تصوّر میكنم كه این اتّفاق یا حرفهای دكتر و یا هر دو آنقدر باعث ترس من شده بودند كه تا زمان غدغن شدن مشروب در آمریكا دیگر بآن لب نزدم.
با تصویب شدن تبصره هیجدهم اساسی ( غدغن شدن مشروب در آمریكا سال 1919 ) من احساس امنیّت میكردم و میدانستم كه هر كس به تناسب استطاعت خود میتواند چند بطری یا جعبه مشروب بخرد كه دیر یا زود تمام میشود . در نتیجه حتّی اگر مدّتی هم مشروب میخوردم دوام آن نمیتوانست زیاد باشد . در آن زمان هنوزنمیدانستم كه مقدارتقریباً نامحدودی مشروب دولتی وجود دارد و اطبإ میتوانند بدان دسترسی داشته باشند ودر مورد مشروب خانگی هم بعدها متداول شد هیچ اطّلاعی نداشتم . در ابتدإ مشروبخواریم متعادل بود امّا زیاد طول نكشید كه دوباره عادتی را كه قبلاً باعث فلاكتم شده بود از سر گرفتم .
ظرف چند سال بعد ، دو نوع ترس در من فُرم گرفت . یكی ترس از بی خوابی و دیگری ترس از تمام شدن مشروب . با آنكه مرد عاقلی نبودم امّا میدانستم كه اگر نتوانم چند ساعتی هشیار باشم پولی هم نمیتوانم در بیاورم و در نتیجه از مشروب هم خبری نیست. بنابراین در بیشتر مواقع با وجود وسوسهء شدید ، از خوردن مشروب در صبح خودداری میكردم امّا در عوض مقدار زیادی قرص مسكّن برای التهابات و تشنجّاتی كه شدیداً آزارم میدادند مصرف میكردم گاه تسلیم وسوسه صبحگاهی میشدم كه در آن صورت پس از چند ساعت قابلیّت كار كردن را از دست میدادم . اینكار باعث میشد كه شانس قاچاق كردن مشروب بخانه ام برای غروب آنروز كمتر شود و نتیجتاً شب نخوابی و عذاب و سپس تشنّجات غیر قابل تحمّل صبح را بدنبال داشت . در پانزده سال بعدی من آنقدر حواسم جمع بود كه وقتی مشروب میخوردم به بیمارستان نروم ، مریض هم بندرت میپذیرفتم ، گاه در یكی از كلوپهائی كه عضو بودم ، خود را مخفی میكردم و همینطور عادت كرده بودم با اسم عوضی در هتلها اطاق بگیرم امّا دوستانم معمولاً پیدایم میكردند و اگر قول میدادند كه سرزنشم نكنند دوباره بخانه برمیگشتم .
وقتی همسرم بعد از ظهرها از منزل بیرون میرفت ، مخفیانه تعداد زیادی بطری مشروب بخانه میبردم و آنها را در ذغال دانی ، قفسه لباسهای كثیف ، بالای سردر ، بالای تیرهای سقف و شكافهای كف زیرزمین پنهان میكردم و از یخدانهای قدیمی و بشكه های كهنه و حتّی منقل خاكستر هم استفاده میكردم امّا هیچ وقت از مخزن آب مستراح استفاده نكردم زیرا بنظرخیلی آسان میآمد . بعدها فهمیدم كه همسرم مرتباً آنرا بازرسی میكرد . درروزهای زمستان كه هوا زود تاریك میشد ، شیشه های بغلی مشروب را داخل دستكش پوستی میگذاشتم و از محلّ جاسازیم در حیاط بطرف ایوان پشت در اطاق پرتاب میكردم . البته كسیكه مشروب قاچاق برایم میآورد قبلاً آنرا در زیر پله های پشت خانه جاسازی میكرد تا من در فرصت مناسب آنها را بردارم .
گاهی اوقات بطریها را توی جیبم میگذاشتم امّا همسرم جیبهایم را میگشت و این كار مخاطره انگیز شده بود .بعدها برای مدّتی شیشه های كوچك چهار « اونسی » را پر از مشروب میكردم و چندتائی توی جورابم میگذاشتم و بداخل خانه میبردم ، این كار مدّتی خوب پیش رفت تا اینكه من وهمسرم بخانهء دوستی بنام « والاس بیری » ( wallace berry )در «تاگ بوت انی » ( tugboat annie ) دعوت شدیم و در آنجا بود كه راز جوراب برملا شد . در مورد داستان بستری شدنم در بیمارستانها و آسایشگاه ها مایل نیستم وقتی صرف كنم .
در ظرف این مدّت دوستانمان تقریباً بطور كلّی با ما قطع رابطه كرده بودند . بخاطر مست كردنم ، نه بجائی دعوت میشدیم و نه همسرم جرأت دعوت كردن كسی را بخانه داشت . ترس من از شب نخوابی باعث میشد هر شب مست كنم امّا برای خرج مشروب روز بعد مجبور بودم حداقل تا ساعت چهار بعد از ظهر مشروب نخورم . این وضع به استثنإ یكی دو وقفه بمدّت هفده سال ادامه پیدا كرد ، پول در آوردن ، مشروب گرفتن و قاچاق آن بمنزل ، مست كردن ، حال خراب صبح روز بعد و مقادیر زیادی قرص مسكّن تا بتوانم پول در بیاورم و غیره بصورت كابوس وحشتناكی در آمده بود . به همسر ، فرزندان و دوستانم بارها قول داده بودم كه دیگر مشروب نخورم و با آنكه قولم با خلوص نیّت بودامّا حتّی برای یكروز هم دوام نداشت .
برای كسانیكه اهل امتحان راههای مختلف هستند بهتر است تجربه خو را درمورد آبجو بازگو كنم .وقتی مشروب آزاد شد و آبجو دوباره ببازار آمد تصوّر كردم كه راهم را پیدا كرده ام ومیتوانم تا آنجا كه بخواهم آبجو بخورم . فكر میكردم آبجو ضرری ندارد و هیچكس با آبجو مست نمیشود ، در نتیجه با اجازهء همسر خوبم سرداب خانه را از آبجو پُر كردم . مدّت زیادی نگذشت كه مقدار مصرفم به یك جعبه و نیم یعنی 36 قوطی در روز رسید . ظرف دو ماه سی پوند چاق شدم ، قیافه ام مثل خوك شده بود و تنگی نفس ناراحتم میكرد . بعد متوجّه شدم كه اگر دهان انسان بوی آبجو بدهد دیگران نمیتوانند بفهمند كه چه مشروبی خورده است بنابراین شروع به قاطی كردن آبجو با الكل خالص كردم امّا از آنجا كه این تجربه نتیجهء بسیار بدی داشت آنرا متوقف كردم .
در آن دورانیكه آبجو را امتحان میكردم با گروهی آشنا شدم كه تعادل ، سلامت وخوشحالی آنها مرا بخود جذب میكرد . آنها بدون خجالت و با آزادگی صحبت میكردند ، كاریكه من هرگزقادر به انجام آن نبودم . اینطور بنظر میرسید كه این عدّه در همه مواقع از آرامش برخوردارند و سالمند و ازهمه مهمّتر خوشحال بنظر میرسیدند امّا من در بیشتر اوقات از خود بشدّت شكّ داشتم و نا آرام بودم . سلامتیم در خطر بود و كاملاً بیچاره شده بودم . احساس میكردم درآنها چیزی وجود دارد كه در من نیست و آن میتواند بمن كمك كتند . سپس متوجّه شدم كمبود من روحانیّت است كه برایم چندان جالب نبود امّا فكر میكردم ضرری هم نمیتواند داشته باشد . حدود دوسال ونیم وقت خود را صرف مطالعه در این زمینه كردم امّا مشروبم را هم هر شب میخوردم . هر چیزی كه بدستم میرسید میخواندم و با تمام كسانیكه فكر میكردم چیزی بارشان است صحبت میكردم .
همسرم بمرور باین جریان علاقمند شد و با آنكه هیچگاه احساس نكردم كه ممكن است دوای درد من باشد امّا علاقه همسرم باعث میشد كه منهم ادامه دهم . حال چطورهمسرم در آن سالها توانست ایمان و شهامت خود را حفظ كند و ادامه دهد ، من نمیدانم امّا در صورتیكه ادامه نداده بود ،میدانم كه مدّتها پیش مرده بودم . اینطور بنظر میرسید كه ما معتادان بنحوی خاصیّت انتخاب بهترین زنهای دنیارا داریم . حال چرا باید آنها مورد شكنجه های ما قرار گیرند مطلبی است كه من جوابی برایش ندارم .
در همین دوران ، خانمی در بعد از ظهر یكروز شنبه بهمسرم تلفن زد و گفت برای ملاقات با یكی از دوستان او كه احتمال داشت بتواند بمن كمك كند بخانه اش برویم ، آنروز ، روز قبل از روز مادر بود ، من مست و لایعقل بخانه آمده بودم و از قرار گلدان بزرگی را كه با خود داشتم ، روی میز گذاشته بودم و در طبقه بالا از زور مستی بخواب رفته بودم . روز بعد ، آن خانم دوباره تلفن كرد . با آنكه حال خوبی نداشتم امّا بخاطر ادب ، با ملاقات مؤافقت كردم ولی از همسرم قول گرفتم كه بیشتر از پانزده دقیقه در آنجا نمانیم .
درست ساعت پنج بعدازظهروارد خانه شدیم و وقتی بیرون آمدیم ساعت یازده و پانزده دقیقه بود . پس از آن دوبار دیگر من با آن مردملاقات كردم و بلافاصله مشروبخواری را متوقف كردم كه تا حدود سه هفته دوام داشت . پس از آن برای چند روزجهت شركت در جلسات انجمنی كه عضو آن بودم با قطار به شهر « آتلانتیك »رفتم . در راه تمام ویسكی موجود در رستوران ترن را خوردم و چندین بطری هم قبل از رسیدن به هتل خریدم در آن روز یكشنبه ، تا شب مشروبخوردم و مست و لایعقل بودم . روزدوشنبه تا بعد از شام هشیار ماندم و مشروب نخوردم ، امّا بعد از شام دوباره شروع كردم و تا میتوانستم در بار هتل مشروب خوردم وپس از آن باطاقم رفتم كه بقیّه بطریها را خالی كنم . سه شنبه از صبح شروع كردم و تا ظهر دیگر سر از پا نمشناختم .برای جلوگیری از آبرو ریزی ، با هتل تسویه حساب كردم و در راه ایستگاه قطار دوباره مقداری مشروب خریدم . درایستگاه مدّتی منتظر قطار شدم امّا اتفاقّات بعد را دیگر بخاطر نمآورم تا آنكه در خانه دوستی كه در نزدیكی آنجازندگی میكرد دوباره بخود آمدم . آن مردم نیكوكار به همسرم خبر داده بودند و همسرم هم دوست تازه یافته ام رابسراغم فرستاد . دوستم مرا بخانه برد و در رختخواب قرار داد و ضمناً چند گیلاس مشروب در آن شب و یك بطری آبجو در صبح روز بعد بمن داد .
آنروز ، دهم جوئن سال 1935 بود كه آخرین مشروبم را خوردم ، اكنون كه این سطور را مینویسم بیش از چهار سال از آنروز میگذرد .
سئوالی كه قاعدتاً ممكن است بنظرتان برسد اینست كه آن مرد چه گفت و چه كرد كه با آنچه دیگران گفته و كرده بودند تفاوت داشت . بخاطر داشته باشید كه من در مورد الكُلیسم مطالب زیادی خوانده بودم و با بسیاری از كسانیكه در مورد آن چیزی میدانستند و یا فكر میكردند كه میدانندصحبت زیاد كرده بودم امّا این مرد سالهای وحشتناكی را به مشروبخواری گذرانده بود و تمام تجربه های میگساری را در خود داشت و مهمتر از همه با همان وسیله ایكه من سعی در بكار گرفتن آن كرده بودم ، یعنی یك طریقهء روحانی ، شفا یافته بود . او در مورد الكلیسم اطلاعاتی در اختیارم گذارد كه بدون شكّ مفید بود امّا مهّمتر ازهر چیز او اوّلین كسی بود كه تا آن زمان با من روبرو شده بود و میدانست چه میگوید و سخنانش در مورد بیماریء الكلیسم از تجربه هایش سرچشمه میگرفت ، او جواب تمام سئوالات را داشت و واضح بود كه آنها رااز توی كتاب پیدا نكرده بود .
خلاصی از آن جهنّم لعنتی موهبت بزرگی است . اكنون سالمم و آبروی خود را دوباره بدست آورده ام و از احترام همكارانم برخوردارم . زندگیء خانوادگی ام ایده آل است و كارم با آنكه وضع اقتصاد خراب است ، از این بهتر نمیتواند باشد . من وقت زیادی صرف میكنم كه آنچه آموخته ام را با طالبان و نیازمندان درمیان بگذارم و برای آن چهار دلیل دارم :
1 - احساس وظیفه میكنم .
2 - برایم كار لذّت بخشی است .
3 - با انجام آن بدهیءخود را بكسیكه وقت خود را صرف رسانیدن این پیام بمن كرد میپردازم .
4 - هر بار كه آنرا انجام میدهم قدری بیشتر خود را در برابر لغزش بیمه میكنم .
بر عكسِ بیشتر افراد جمعیّت ما ، وسوسه مشروب درمن تادوسال ونیم پس از ترك چندان تخفیف پیدا نكرد و تقریباً همیشه آنرا احساس میكردم امّا هرگز به مرحلهء تسلیم نزدیك نشد . از اینكه میدیدم دوستانم مشروب میخورند و من نمیتوانم ، شدیداً رنج میبردم امّا خود را عادت دادم و بمرور پذیرفتم كه زمانی منهم از یك چنین امتیازی برخوردار بوده ام امّا در اثر سوءِ استفاده شدید ، این امتیاز از من پس گرفته شده است . بنابراین لزومی ندارد در این مورد داد وهوار كنم زیرا هیچكس مسئول آن نیست و هیچ وقت كسی سعی نكرده است با زور مشروب در حلق من بریزد .
اگر شما فكر میكنید كه به خدا بی اعتقادید یا به وجود او شكّ دارید و یا هرگونه غرور روشنفكرانه مانع از آن میشود كه مطالب این كتاب را بپذیرید برایتان متاسفم . اگر هنوزتصوّر میكنید باندازه كافی وقت دارید كه به تنهائی از پس این مشكل برآئید ، بخودتان مربوط است امّا اگر واقعاً وحقیقتاً مایلید اعتیادتان را بكلّی و برای همیشه كنار بگذارید و حسّ میكنید كه بكمك احتیاج دارید در آن صورت مامیدانیم كه جوابتان را داریم و اگر نیمی از زحمتی را كه برای بدست آوردن یك گیلاس مشروب صرف میكنید ، در این راه بكار برید . مسلماً مؤفق میشوید زیرا پدر آسمانی پشتیبان شما خواهد بود .
داستان بیل
فصل اوّل داستان بیل
تبّ جنگ در شهر‹ نیو انگلند › بسیار بالا بود . ما افسران جوان از ‹ پلاتسبرگ › به آن جا اعزام شده بودیم . از اینكه مردم ما را به خانه های خود میهمان می كردند ، خوشحال بودیم . و احساس قهرمانی میكردیم . آن جا عشق بود ، تحسین بود و جنگ ، لحظه هائی والا ، همراه با طنز و خنده در فواصل آن . بالاخره من نیز جزئی از آن زندگی شدم . در گرماگرم این هیجانات بود كه ، مشروب را كشف كردم . هشدارهای شدید و تعصب آلود خویشان را در مورد آن به فراموشی سپردم . پس از مدّتی با كشتی به طرف مأموریّت جدیدی حركت كردیم و من كه شدیداً تنها بودم دوباره به الكل روی آوردم .
در انگلستان پیاده شدیم ، در آن جا به دیدار كلیسای بزرگ ‹ وینچستر › رفتیم كه ، در من تأثیر زیادی گذاشت . در دور و بر شروع بگردش كردم ، توّجهم به نوشته های یك سنگ قبر قدیمی جلب شد ، نوشته بود :
« اینجا مزار سرباز توپخانه ای از منطقه ‹ همپشایر › است .
كه بهنگام مرگ مشغول نوشیدن آب جو بود .
سرباز خوب هرگز فراموش نمی شود .
چه با گلوله كشته شود چه با الكل .
این اخطار شومی بود كه مؤفق به درك آن نشدم . درسن بیست و دوسالگی ، من كه دوران خدمت سربازی ام را در جنگ های خارجی گذرانده بودم ، سرانجام به وطن بازگشتم . خود را مثل یك رهبر تصوّر میكردم ، مگر نه اینكه ، همقطاران هدیهء مخصوصی برای قدردانی به من داده بودند ؟ تصوّر میكردم استعداد رهبریم ، مرا در رأس مؤسسهء بزرگی قرار خواهد داد و من مدیری خواهم شد بسیار با قدرت و مطمئن .
به كلاس شبانهء مدرسه حقوق رفتم ، كاری هم بعنوان مأمور تحقیق در یك دفتر وكالت گرفتم . خود را در راه مؤفقیّت میدیدم ، خیال داشتم به تمام دنیا ثابت كنم كه آدم مهمّی هستم . جریان كار مرا به طرف بازار سهام كشید و كم كم به بورس سهام علاقمند شدم . خیلی ها پولشان را از دست میدادند ، امّا بعضی ها هم بسیار ثروتمند میشدند ، چرا كه من نشوم ؟ ضمن مدرسهء حقوق به تحصیل اقتصاد و بازرگانی مشغول شدم . امّا چون استعداد الكلی بودن را داشتم ، نزدیك بود در كلاس وكالت مردود شوم . در یكی از امتحانات نهائی آنقدر مست بودم كه تفكّر و خواندن و نوشتن برایم امكان نداشت .با آنكه مشروب خوردنم همیشگی نبود ، امّا همسرم را آزار میداد . ما صحبت های زیادی در این مورد میكردیم و من سعی داشتم احساس واقعهء قبل از وقوعی را كه در او پدید آمده بود ؛ به نحوی آرام كنم . به او میگفتم : مردان نابغه و خلّاق بهترین پدیده های خود را در حالت مستی خلق كرده اند و پر عظمت ترین پرداخت های افكار فلسفی از آن بر میخیزد . همزمان با پایان كلاس دریافتم كه وكالت برایم مناسب نیست . فریبندگیء گرداب بازار سهام ، مرا در چنگال خود اسیر كرده بود . مدیران بازرگانی و اقتصاد قهرمانان رویاهای من بودند . با آمیختن الكل و تخیّلاتم شروع به ساختن سلاحی كردم ، امّا غافل از آن بودم كه روزی مانند ( بومه رنگ 1 ) به طرفم بر میگردد و مرا تكه تكه میكند .
من و همسرم با قناعت و صرفه جوئی ، مبلغ یكهزار دلار پس انداز كردیم و مقداری اوراق قرضه و سهام ارزان كه مورد توجّه بازار نبود خریدم ، تصوّر میكردیم روزی قیمت آن ها بالا خواهد رفت و اینطور هم شد . سعی داشتم دوستان مشغول دربازار سهام را متقاعد كنم كه مرا برای بررسی و ارزیابی به كارخانجات خارج شهر اعزام كنند ؛ كه ، مؤفق نشدم . با این حال من و همسرم تصمیم به رفتن گرفتیم . تئوریء من این بود كه بیشتر مردم پولدار، پول خود را در معاملات سهام بدلیل وارد نبودن به بازار از دست میدهند . امّا بعدها دلائل فراوان دیگری نیز كشف كردم .
ما از كارهای خود استعفإ دادیم و با یك موتو سیكلت راهی شدیم . بار ما یك چادر ، یك دست لباس اضافی ، پتو و سه جلد كتاب قطورراهنمائیء اقتصادی بود .
دوستان ما اعتقاد داشتند ، كه یك كمیسیون رسیدگی به امور دیوانگان باید در مورد ما تشكیل میشد ! شاید هم درست فكر میكردند . امّا تا حدودی نتیجه گیریء من مؤفقیّت آمیز بود و بدین جهت مقداری پول عایدم شد و یك بار هم برای مدّت یكماه در یك مزرعه مشغول بكار شدیم ، تا بدین وسیله از سرمایهء كوچكمان برداشت نكنیم ، آن آخرین كار بدنیء صادقانه ای بود كه من در آن دوران انجام دادم . ما تمام شرق آمریكا را در عرض یكسال پیمودیم و ثمرهء آن گزارش یكساله ای به بازار سهام بود كه باعث شد شغل خوبی با خرج سفره ای چرب نصیب شود و در یك معاملهء آزاد هم مقدار بیشتری پول بدست آوردیم . خلاصه حاصل سود آن سال به هزارها دلار بالغ شد .
تا چند سال بعد هم بخت با من یار بود و پول و تحسین فراوان بر سر و رویم فرو میریخت . به همه چیز رسیده بودم . قضاوت ها و ایده های مرا بسیاری از مردم دنبال میكردند و از طریق روزنامه میلیونها نفر از آن بهره مند میشدند . بازار پر رونق اواخر دهه 1920 در حال جوش و خروش بود . مشروب قسمت بزرگ و فرح بخشی از زندگیء من شده بود . در كلوپهای شبانه شمال شهر همه ولخرجی های هزار دلاری میكردند و حرف های میلیونی میزدند . صحبت های فریاد گونه فضا را پر كرده بود ، مسخرگان میتوانستند مسخرگی كنند و بهای آن را نیز بپردازند . من هم دوستان گرد شیرینیء فراوانی پیدا كرده بودم . تمام روز و تقریباً هر شب مشروب میخوردم و این مسئله جنبه جدّی تری پیدا كرده بود . بالاخره سرزنش های دوستان بدعوی و مرافعه ختم شد و من به گرگ تنهائی مبدّل شدم . صحنه های غم انگیز زیادی در آپارتمان مجلّل ما اتّفاق می اُفتاد ، البته من هیچ گاه به همسرم خیانت واقعی نكردم و وفاداریء من كه گاه مستیء بیش از حدّ هم به آن كمك میكرد ، باعث میشد كه از این گونه گرفتاری ها در امان بمانم .
در سال 1929 تب بازیء گلف مرا گرفت و ما بیكباره به حومهِ شهر نقل مكان كردیم . وقتی در بازی از والتر هیگن شروع به بردن میكردم ، همسرم برایم ابراز احساسات میكرد ، امّا مشروب خیلی زودتر بحساب من رسید تا والتر ، صبحها حالتی عصبانی و وحشتزده داشتم ، بازیء گلف موقعیّت مشروب خواری شبانه روزی را برایم فراهم میكرد . از اینكه دو رو بر زمین اختصاصی پرسه میزدم ، خیلی خوشحال بودم . این زمین اختصاصی مرا شدیداً تحت تأثیر قرار داده بود . چهره ام برنزه و حالتی را كه افراد مؤفق دارند پیدا كرده بود . مدیر بانك محلّی با شكّ و تردید كشیدن چك های درشت مرا نظاره میكرد .
در اكتبر سال 1929 یكباره دروازه های جهنّم بروی بورس سهام نیونیورك باز شد . در غروب یكی از روزهای وحشتنزا از بار هتل تلوتلو خوران خود را بداخل یك آژانس امور سهام رساندم . ساعت هشت بعدازظهر بود . پنج ساعت از بسته شدن بازار میگذشت . ماشین تحریر خودكار هنوز تق تق میكرد ، من بیك نقطه از نوار داخل ماشین خیره شده بودم . حروف xyz32 بچشم میخورد كه صبح آنروز xyz52 بود . من كارم تمام بود و همین طور كار تعداد زیادی از دوستان . روزنامه ها از خودكشیء مردان سرمایه دار گزارش میدادند كه مرا منزجر میكرد ، من اهل خودكشی نبودم . دوباره به بار برگشتم . بمن چه مربوط كه دوستانم از ساعت ده ، میلیونها دلار از دست داده بودند ، فردا هم روز دیگری است . همانطور كه مشغول مشروب خوردن بودم بار دیگر خواستهء قاطعانه و قدیمیء برنده شدن در من زنده شد . صبح روز بعد به دوستی كه در مونترال داشتم تلفن زدم ، هنوز مقدار زیادی پول برایش باقی مانده بود . فكر میكرد بهتر است كه منهم به كانادا بروم ، در بهار بعد زندگیء ما دوباره بروالی كه بدان عادت داشتیم برگشت . احساس میكردم مانند ناپلئون از جزیره « البا » بازگشته ام ، امّا ، برای من سنت هلنی وجود ندارد . سرانجام مشروب خواری دوباره بحسابم رسید و دوست دست و دلبازم مجبور شد عذر مرا بخواهد . این دفعه دیگر ما آس و پاس ماندیم .
به خانه پدر و مادر همسرم نقل مكان كردیم ، كاری پیدا كردم كه بعد بخاطر دعوا با یك راننده تاكسی آنرا از دست دادم . هیچكس نمیتوانست پیش بینی كند كه من برای مدّت پنج سال بعد ، قادر نباشم یك كار درست و حسابی دست و پا كنم و یا حتّی یك نفس هشیار بكشم . همسرم در یك فروشگاه بزرگ مشغول به كار شد و وقتی خسته بخانه برمیگشت با مستیء من روبرو میشد . من بصورت مهمان ناخوانده و جا خوش كرده آژانسهای فروش سهام در آمده بودم .
بالاخره مشروب از حالت لوكس خود خارج شد و بصورت یك نیازدر آمد . روزی دو سه بطر جین خانگی قاچاق ، برنامه همیشگیء من شده بود . گاهی اوقات یك معامله كوچك چند صد دلاری نصیبم میكرد و بدهكاری خود را به بارها و اغذیه فروشها میپرداختنم . این جریان بدون وقفه ادامه داشت و سپس لرزش ها و تشنج های صبحهای زود شروع شد . یك چتور جین و شش بطر آبجو لازم بود تا بتوانم صبحانه ام را بخورم . هنوز فكر میكردم كه میتوانم اوضاع را كنترل كنم . مدّتی هم بطور متناوب هشیار بودم و مشروب نخوردم كه آن هر بار امید همسرم را زنده میكرد .
بتدریج اوضاع بدتر شد و خانه به تصاحب مؤسسهء وام دهنده رفت . مادر همسرم درگذشت و همسر و پدر همسرم بیمار شدند .
یكبار یك موقعیّت معاملاتیِ خوب برایم پیش آمد ، سهام در نقطه پائین سال 1932 بود ، من بطریقی مؤفق شده بودم كه یك گروه خریدار گرد هم آورم و قرار بود مرا در منافع آن دست و دل بازانه سهیم كنند ، امّا ، در كش و قوس شگفت انگیز الكل اسیر شدم و این شانس بزرگ را از دست دادم .
به خود آمدم ، مشروبخواری باید متوقف میشد . متوّجه شدم كه حتّی یك گیلاس مشروب هم نمیتوانم بخورم و بآخر خطّ رسیده ام . من قبلاًهم دست خطهای زیادی زیادی با وعده های شیرین نوشته بودم ، امّا ، همسرم با خوشحالی باور داشت كه این بار جدّی هستم و همینطور هم بود .
به فاصله كوتاهی دوباره مست بخانه آمدم ، از خود هیچ مقاومتی نشان نداده بودم ، پس قدرت عالی تصمیم گیری من كجا رفته بود ، جوابی برایش نداشتم و حتّی بفكرم هم نیامده بود . لابد كسی مشروبی جلوی من گذاشته و منهم آنرا خورده بودم . آیا من دیوانه بودم ؟شكّ برم داشت زیرا از دست دادن جنبه تا بدان حدّ بنظر من نزدیك به دیوانگی بود.
عهد و پیمان خود را تجدید و دوباره سعی كردم ، مدّتی گذشت و اعتماد بنفس تبدیل به غره گی شد . حالا دیگر به كارخانجات مشروب سازی پوزخند میزدم و تصوّر میكردم كنترل را بدست آورده ام . یك روز وارد كافه ای شدم كه تلفنی بزنم ،طولی نكشید كه خود را در حال كوبیدن مشت بر روی پیش خوان بار پس از آنكه ویسكی اثرات خود را در مغزم گذاشت ، بخود گفتم دفعه بعد كنترلم بهتر خواهد بود ولی حالا كه خوردم بهتر است تا آن جا كه جا دارد بخورم و این كار را هم كردم .
پشیمانی ، وحشتزدگی و نا امیدی روز بعد فراموش شدنی نیست ، شهامت مقابله را از دست داده بودم و افكارم سرعت غیر قابل كنترلی داشت و احساس هولناكی در من بوجود آمده بود . بندرت جرأت رفتن به آنطرف خیابان را پیدا میكردم زیرا میترسیدم در وسط خیابان از حال بروم و در هوای نیمه تاریك صبح زود كامیون های عابر ، مرا زیر بگیرند . از یك اغذیه فروشی كه تمام شب باز بود دوازده قوطی آبجو خریدم و اعصاب ملتهب من بالاخره آرام شد . یك روزنامه صبح خبر میداد كه بازار سهام دوباره به جهنّم رفته است . من هم همینطور . بازار میتواند بهبود یابد ؛ امّا من نمیتوانم ، این بار سنگینی بود . آیا باید خودكشی میكردم ؟ نه حالا نه و بعد یك غبار فكری ، بله ، جین آنرا درست خواهد كرد . دو بطری و سپس فراموشی .
جسم و فكر مكانیزم های شگفت آوری هستند . آنها دست و پا زدن مرا برای دو سال دیگر تحمّل كردند . بعضی اوقات وحشت و دیوانگی صبحگاهی وادارم میكرد به كیف پول همسرم دستبرد بزنم . دوباره به خیال خودكشی افتادم امّا مردّد بودم ؛ كه خود را از پنجره به بیرون پرتاب كنم و یا از سمّی كه در قفسهء داروها بود استفاده كنم . به ناتوانیء خود ناسزا میگفتم . سفرهای زیادی از شهر به حومه ، یا بالعكس كردیم و این بخاطر یافتن راه فراری بود كه من و همسرم در جستجویش بودیم . شبی شكنجهء روحی و جسمی آنقدر جهنّمی بود ؛ كه ترسیدم از پنجره ناگهان به خارج پرتاب شوم . به هر طریقی بود تشك خود را به طبقهء زیرین بردم ، مبادا كه خود را به بیرون بیندازم . دكتری را به بالینم آوردند و او مسكنّی قوی برایم تجویز كرد . روز بعد مرا در حال نوشیدن جین و خوردن قرص مسكّن هر دو با هم پیدا كردند . خوردن مشروب و مسكّن بزودی مرا به زمین كوبید . دوستان نگران مشاعر من بودند . من هم همینطور وقتی مشروب میخوردم غذایم یا بسیار كم بود ؛ یا اصلاً نمی توانستم چیزی بخورم . چهل پوند وزنم پائین رفته بود .
با كمك مادرم و برادر زنم كه یك طبیب است ؛ در یك بیمارستان معروف كه مخصوص دوباره سازیء جسمی و روحیء الكلی ها بود بستری شدم . در اثر روش معالجه ای كه « بلادانا » نامیده میشود مغزمن از حالت غبارآلود بدر آمد و « هایدروتراپی » و ورزش سبك هم كمك بسیار كرد و از همه مهمّ تر با دكتری مهربان آشنا شدم ؛ او برایم توضیح داد علاوه بر آنكه من خودخواه و سبك مغز هستم ، روحاً و جسماً سخت بیمارم .
در آنجا آموختم كه الكلی ها نیروی اراده شان در مورد مشروب بطور حیرت آوری ضعیف میشود ؛ لیكن در موارد دیگر غالباً از نیروی ارادهء كافی برخوردار هستند . دانستن این مطلب تا حدّی باعث تسكین من شد و رفتار باور نكردنیء مرا كه با نا امیدی میخواستم مشروب را ترك كنم توجیه میكرد . با آگاهی از این حالت با امید فراوان به آینده مینگریستم و سه چهار ماهی پرندهء امیدم در اوج پرواز میكرد . مرتّب به شهر میرفتم ، پول كمی هم در می آوردم ، مطمئن بودم كه جوابم را پیدا كرده ام و آن خود شناسی است .
من در اشتباه بودم زیرا ، آنروز ترسناك كه دوباره مشروب خوردم و منحنیء در حال نزول سلامت اخلاق و جسم من ناگهان به پائین ترین حدّ ممكن رسید ، پس از مدّتی مجدداً در بیمارستان بستری شدم . تصوّر میكردم كه این دیگر صحنه آخر است و پرده ها بپائین آمده اند . به همسر نگران و مأیوس من كه ، یا در حالت « دلریوم ترمنز » قلب من از كار خواهد افتاد و یا ظرف یك سال دچار حالتی دیگر بنام « وت برین » خواهم شد . او میبایستی بزودی مرا تحویل مرده شور داده و یا به تیمارستان بسپارد .
آنها نیازی نداشتند این مطالب را بمن بگویند ، خود آنرا میدانستم و حتّی از آن استقبال هم میكردم . این ضربه شكننده ای برای غرور من بود . منیكه خیلی به خود و قابلیّت هایم مباهات میكردم ، قدرت حلّ مشكلاتم را از دست داده بودم . در حال فرو رفتن در تاریكی بودم و میرفتم تا به جمع میگساران بیشماری كه قبل از من به این راه رفته بودند بپیوندم . به فكر همسر بیچاره ام افتادم و دوران خوشی كه گاهی اوقات با هم داشتیم ، حاضر بهر كاری بودم تا بلكه از خجالت او بدر آیم و جبران مافات كنم ، امّا ، دیگر خیلی دیر شده بود .
هیچ كلامی نمیتواند احساس تنهائی و نومیدی ِ مرا در آن گرداب تلخ افسوس بیان كند. باطلاق از همه طرف مرا در بر گرفته بود و من حریف را در مقابل خود میدیدم . الكل ارباب من بود و من پایمال شده بودم .
با لرزش از بیمارستان بیرون آمدم ، مرد كمر شكسته ای بودم ، ترس برای مدّت كوتاهی هشیارم كرد . امّا ، بار دیگر با وسوسهء گیلاس اوّل غافلگیر شدم . در روز متاركه جنگ سال ( 1934 ) دوباره شروع بخوردن كردم . همه از من كناره گیری میكردند . آنها معتقد بودند كه یا مرا باید در محلّی بزنجیر كشید ، یا رهایم كرد تا لنگ لنگان راهیء عاقبت دردناك خود شوم . چقدر سیاه است تاریكی قبل از طلوع ، در واقع آن شروع آخرین هرزه گیء من بود . قرار بود منجنیقی مرا به دیاری كه مایلم آنرا بُعد چهارم حیات بنامم پرتاب كند . قرار بود با خوشبختی ، آرامش و مثمر ثمر بودن آشنا شوم و براهی پای بگذارم كه بطور غیر قابل باوری هر چه زمان بگذرد شگفت آورتر شود .
در اواخر نوامبر سرد آنسال در آشپزخانه مشغول خوردن مشروب بودم ، حالت مخصوصی از رضایت در من بود ؛ زیرا باندازهء كافی جین دوروبر خانه جاسازی كرده بودم كه برای تمام شب و فردایم كافی بنظر میرسید . همسرم سركارش بود ، در فكر بودم كه یك بطری جین زیر رختخوابم مخفی كنم ؟ من قبل از روشن شدن هوا به آن احتیاج داشتم .
نقشه كشی هایم را صدای تلفن متوقف كرد . صدای گرم و خوش ِ یك دوست قدیمیء دوران مدرسه بود . سئوال كرد ، آیا میتواند بدیدارم بیاید ؟ او دیگر مشروب نمیخورد و هشیار بود. تا آن جا كه بخاطر داشتم سالهای زیادی از آن زمان كه او با این شرائط به نیویورك آمده بود میگذشت . برایم تعجّب آور بود . از گوشه و كنار شنیده بودم او را بخاطر دیوانگیء ناشی از الكل به تیمارستان انداخته اند . كنجكاو بودم كه چگونه فرار كرده است ، به او گفتم حتماً میتواند شام را با ما باشد ، بدین وسیله میتوانستم به بهانه داشتن مهمان آزادانه مشروب بخورم . به هیچ وجه به او شرائط حال او نمی اندیشیدم و فقط در فكر زنده كردن خاطرات گذشتهء خود بودم . بیاد زمانی افتادم كه با او برای تكمیل عیشمان یك هواپیمای دربست اجاره كرده بودیم ! آمدن او مانند واحه ای در میان صحرای بی انتها ، پوچ و دلتنگ كننده زندگیء من بود .
در باز شد و او بدرون آمد ، پوستی سالم و حالتی نورانی داشت . برق مخصوصی در چشمانش دیده میشد . بطور غیر قابل تصوّری تغئیر كرده بود . چه اتفّاقی افتاده بود ؟ یك لیوان مشروب به طرفش سُردادم ، از خوردن امتناع كرد ، مأیوس امّا كنجكاو ، فكر كردم چه اتّفاقی برای او افتاده است ، او خودش نبود . سئوال كردم جریان چیست ؟
با نگاهی مستقیم به سادگی و با لبخند گفت : (( من مذهب پیدا كرده ام )) مبهوت شده بودم ، كه اینطور ، او سال گذشته الكلیء لاف زنی بیش نبود . مشكوكانه فكر كردم ، حالا هم در مورد مذهبی بودنش كمی گزاف میگوید . چشمانش آن برق مخصوص را داشت . بلی این رفیق قدیمی آتشی در وجودش بود ، به هر حال كه خدا عمرش بدهد ، بگذار یاوه سرائی كند ، مطمئناً مشروب من بیشتر از موعظهء او دوام خواهد آورد .
امّا او یاوه سرائی نكرد و بطور دقیق و مشخّص راجع به دو نفر مردی صحبت كرد كه در دادگاه برای وساطت از او حاضر شده بودند و قاضی را قانع كرده بودند تا او را از اقامت در تیمارستان معاف كنند . آنها در دادگاه راجع به یك ایده مذهبیء ساده و یك برنامهء عملی قابل اجرإ صحبت كرده بودند . این جریان دوماه پیش به وقوع پیوسته بود و نتیجه آن بوضوح نشان میداد كه مؤثر واقع شده است .
او آمده بود تا اگر در من تمایلی باشد تجربه اش را در اختیارم بگذارد . شوكه شده بودم امّا كنجكاو هم بودم و در واقع میبایستی علاقه مند هم باشم ، زیرا كه هیچ امیدی نداشتم . او ساعت ها صحبت كرد . خاطرات كودكی جلوی چشمم مجسّم شد و تقریباً میتوانستم صدای واعظ مسیحی را در روزهای یكشنبه ، آن دور دورها ، در روی تپه ها بشنوم ، بیاد قسم نامه ای افتادم كه برای خودداری از صرف مشروبات الكلی تنظیم شده بود . من هرگز آنرا امضإ نكردم . بیاد پدر بزرگم افتادم كه با پاك دلی و بدون سوءِ نیّت ، بعضی از مردمان كلیسا و اعمالشان را جقیر میشمرد . او اصرار داشت كه نوای سپهر گردون واقعاً در ترنم است ؛ امّا دوست نداشت كه واعظ چگونگیء گوش دادن به آنرا برایش معیّن كند .بیاد شجاعت او افتادم كه ، درست قبل از مرگش راجع به این گونه مسائل صحبت میكرد . تمام این خاطرات ناگهان از اعماق گذشته ام سر گشودند و بغض گلویم را باعث شد .
آن روزِ زمان جنگ كه به كلیسای قدیمی ‹ وینچستر › رفته بودیم ، در پیش چشمم مجسّم شد .
من همیشه به یك قدرت برتر از خود اعتقاد داشتم و بدفعات در این مورد اندیشیده ام . من منكر خدا نبوده ام . عدّه كمی از مردم واقعاً منكر خدا هستند ، زیرا در معنای كافر بودن باور كوركورانه ای از این فرضیه غریب است كه كهكشان شروعش از صفر بوده و بدون هدف بطرف هیچ می شتابد . قهرمانان رویاهای من متفكّرین ، شیمیدانها ، ستاره شناسان و حتّی پیروان مكتب تكامل همگی عقیده دارند كه ، قوانین و قدرت های بزرگی در كار است و من هم با وجود نشانه های مخالف شكّ زیادی نداشتم كه یك ارادهء نیرومند و متوازن زیر بنای همه چیز است . چگونه میتوانست این همه قوانین دقیق و تغئیر ناپذیر بدون یك آفریدگار دانا وجود داشته باشد ؟ من حدّاقل میباید به نیروئی در طبیعت كه نه حدّ و نه زمان میشناسد اعتقاد می داشته ام ، امّا این بالاترین مرحله ای بود كه تا به آنروز رفته بودم.
وقتی صحبت از خدائی برای من میشد ، وقتی می گفتند او عشق است و قدرتش مافوق انسان است ، بی حوصله می شدم و مغزم در را بر روی این تئوری بشدّت می بست . اینجا نقطه جدائی من با مردان مذهبی و مذاهب دنیا بود .
مسیح را بعنوان یك مرد بزرگ قبول داشتم ولی فكر میكردم پیروانش راه او را درست دنبال نمیكنند . درسهای اخلاقی او بسیار عالی بود امّا من برای خود قسمتهائی را كه مشكل نبود و بنظر آسان می آمد جدا كرده و بقیّه را بدور ریخته بودم .
آن جنگها ، آتش سوزیها و تناقضی كه جدالهای مذهبی بوجود آورده بود حالم را بهم میزد . براستی شكّ داشتم كه مذهب در جمع كار مثبتی از پیش برده باشد . با قضاوت های حاصل از آن چه كه در اروپا و بعد از آن دیده بودم ارتباط خدا را با بندگانش كوتاه میدیدم و برادری انسانها را طعنه ای تلخ میافتم ، امّا اگر شیطانی در كار بود بنظر میآمد كه همه كاره دنیا او باشد و بدون شكّ مرا در اختیار خود داشت .
دوستم در مقابل من نشست و بدون مقدّمه گفت خدا كاری برای او انجام داده است كه او خود قادر به انجامش نبود . او گفت : نیروی ارادهء انسانی اش شكست خورده بود و پزشكان حكم غیر قابل علاج بودن او را صادر كرده بودند و اجتماع در حال بزنجیر كشیدنش بود . او هم مثل من شكست كامل خود را اقرار داشت . در واقع او از كام مرگ بازگشته و دفعتاً از حالت یك توده زباله به نقطه ای از زندگی رسیده بود كه از بهترینی كه تا آن زمان میشناخت بمراتب بهتر بود .
آیا منشإ این نیرو از وجود او بود ؟ مسلماً نه ، هیچ نیروی برتری در او وجود نداشت كه در آن لحظه در من نباشد .
دیگر جوابی نداشتم ، فكر اینكه گویا افراد مذهبی درست میگفته اند در من قدرت گرفت . اینجا چیزی در قلب یك انسان نهفته بود كه كار غیر ممكن را ممكن میساخت ، عقائد من راجع به معجزات درست در همان موقع بشدّت تغئیر كردند . بخود گفتم گذشته پوسیده را فراموش كن ، در این جا یك معجزه درست روبروی من در آشپزخانه نشسته بود و با صدای رسایش بشارت عظیمی داشت .
متوّجه شدم دوستم چیزی بیشتر از سروسامان یافتن ظاهری در خود دارد . او در سطح دیگری قرار داشت و ریشه اش در خاك تازه ای مستقر شده بود . علیرغم وجود این شاهد زنده هنوز ردپای تعصب قدیمی ام را در خود میدیدم . نام خدا تنفر خاصّی را در من بیدار میكرد . وقتیكه صحبت از احتمال وجود یك خدای شخصی بمیان می آمد ، این احساس در من شدیدتر میشد و اصلاً از این ایده دل خوشی نداشتم . میتوانستم ایده هائی مانند قدرت خلاقه ، عقل كلّ و یا روح طبیعت را قبول كنم ، امّا ، در برابر فكر فرمانروای ِ بهشت مقاومت میكردم . هر چند كه عشق و لطف این خدا نامحدود باشد . از آن زمان تا بحال با مردان زیادی روبرو شده ام كه در این مورد احساس مشابهی داشته اند .
دوست من ایده ای را پیشنهاد كرد كه در آن زمان بنظر نوظهور میرسید ، او گفت : « چرا تو خود مفهوم خدا را برای خودت انتخاب نمی كنی ؟ »
این سخن تأثیر عمیقی در من كرد و كوه یخ هوشمندیء مرا كه سالهای دراز در سایه اش زندگی كرده ولرزیده بودم آب كرد و من بالاخره قدم بزیر آفتاب گذاشتم .
تنها شرطی كه وجود داشت تمایل به پذیرش نیروئی بالاتر از نیروی خودم بود . هیچ چیز دیگری برای شروع كار لازم نبود . منوجّه شدم كه رشد و نموّم میتواند از همان نقطه شروع شود . احتمال دارد بر روی پایه ای از تمایل بازنی آنچیزی را كه در دوستم میدیدم در خود بسازم . آیا آنرا بدست خواهم آورد ؟مسلماًً .
بدین ترتیب مجاب شدم كه اگر مایل باشیم ، لطف خدا شامل حالمان خواهد شد . بالاخره چشمهایم گشوده شد ، احساساتم شگفت و ایمان آوردم . نقاب غرور و تعصب از دیدگانم بزیر افتاد و دنیای تازه ای در برابرم هویدا شد .
حال معنای واقعی ِ تحربه مهمّی كه در كلیسای «وینچستر» كرده بودم برایم روشن شد . آن روز برای یك لحظه كوتاه به خداوند نیاز داشتم و او را طلب كردم، تمایلی باطنی و فروتن در من بود كه او را در كنار داشته باشم . او نیز آمد ، امّا بزودی این احساس به وسیلهء شهوات دنیوی كه بیشتر آن در داخل وجودم بود بیرون رانده شد و تا آنروز همچنان ادامه داشت . چقدر من نابینا بودم.
در بیمارستان برای آخرین بار مشروب را ترك كردم ، مداوا لازم بود زیرا علائم « دلریوم ترمنز » در من دیده میشد .
در آنجا خود را به خدائی كه درك میكردم سپردم . از او خواستم با من آن كند كه میخواهد و خود را بدون قید وشرط در دست حمایت و راهنمائی او قرار دادم . برای اولّین بار اقرار كردم كه بخودی خود هیچم و بدون او گم شده ای بیش نیستم . خالی از ترس رودر روی گناهان خود ایستادم . تمایلی باطنی در من پیدا شد تا دوست تازه یافته ام گناهانم را بشوید و از ریشه بزداید . از آن زمان تا بحال دیگر دست به مشروب نزده ام.
دوست زمان تحصیلم بدیدارم آمد بطور كامل او را در جریان مشكلات و كمبودهایم گذاشتم. فهرستی از افرادی كه آزار داده بودم و همچنین كسانی كه از آن ها نفرت داشتم ، تهیّه كردیم و آمادگیء كامل خود را برای تماس با این افراد و اقرار به خطاهایم ابراز داشتم . قرار شد هرگز از دیگران انتقادی نكنم و تمامی ِ سعی و نیروی خود را در جبران خطاهای گذشته ام بكار برم .
قرار بود به هنگام اندیشیدن ، آن بصیرت روحانی را كه در من پدید آمده بود به آزمایش بگذارم . این جاست كه منطق عادی تبدیل به منطق غیر عادی میشود . میبایستی در مواقع شكّ و تردید ساكت و آرام بنشینم و فقط تقاضای راهنمائی و قدرت روبرو شدن با مشكلاتم را بنمایم و آنرا فقط بدانگونه كه او برایم مقرّر میكند بانجام برسانم . هرگز برای خود تقاضائی نكنم مگر در مواردی كه مسئله كمك بدیگران در كار باشد و تنها در این صورت است كه میتوانم انتظاری داشته باشم كه بی شكّ پاداش كوچكی نخواهد بود .
دوستم وعده داد كه پس از انجام این امور ، وارد مرحلهء تازه ای در رابطه با آفریدگار خود میشوم و از ثمرات یك زندگیء معنوی كه جوابگوی تمام مشكلاتم باشد برخوردار خواهم شد . ایمان به قدرت خداوند ، تمایل كافی ، صداقت و فروتنی از جمله شرائط اساسی برای بر پا ساختن و نگهداری نظام جدید زندگیم بود . ساده بود ، امّا آسان نبود . بهائی باید پرداخت میشد و آن از میان رفتن خودكامگی و خودخواهی بود . میبایست همه چیز را به پدر روشنی ها كه در ماورإ قرار دارد واگذار میكردم .
این افكار شدیدا ًانقلابی بود ؛ امّا بمجرد آنكه آنها را بطور كامل پذیرفتم ، تأثیرشان برق آسا نمایان شد و یك احساس پیروزی در من شكل گرفت ، بعد احساس صلح و آرامشی در من پدید آمد كه هرگز با آن آشنا نشده بودم . حسی از اعتماد محض در من بود . احساس كردم كه در میان فضا هستم ، مثل آن بود كه بادهای پر عظمت و منزه ارتفاعات كوهستانی بوزد و بوزد . خداوند بد بیشتر مردم حلولی تدریجی دارد امّا تأثیر در من بدون مقدّمه و عمیق بود .
برای یك لحظه نگران شدم . دكتر بیمارستان را صدا كردم . پرسیدم : آیا عقل من هنوز سرجایش هست ؟ متعجّبانه بحرفهایم گوش میكرد .
بالاخره دكتر سر خود را تكان داد و گفت « من نمیدانم چه اتّفاقی برای تو افتاده است ؛ هر چه هست دو دستی به آن بچسب ، هر چیزی از آن حالتی كه تو داشتی بهتر است.»
این دكتر مهربان حال مردان بسیاری را میبیند كه تجربیاتی نظیر من دارند و میداند كه این حالات واقعی هستند .
در حالیكه روی تخت بیمارستان دراز كشیده بودم فكر كردم اگر این موهبتیكه بمن ارزانی شده است در اختیار معتادان نا امید دیگر نیز قرار گیرد ، باعث خوشحالیء آنها خواهد شد . شاید بتوانم به بعضی از آنها كمك كنم و آنها هم به نوبه خود ممكن است به دیگران كمك كنند .
دوست من لزوم مطلق بكارگیریء این اصول را در تمام موارد زندگی گوشزد كرد و مخصوصاً كمك به دیگر معتادین را همچنانكه او بمن كمك كرده بود امری حیاتی خواند . او گفت ایمان بی عمل مرگ است . این مطلب كاملاً در مورد معتادین صدق میكند زیرا اگر یك معتاد نتواند تكامل و بسط معنوی خود را از طریق فداكاری و كمك به دیگران دنبال كند ، نتیجتاً قادر نخواهد بود از آزمایشات و پستی بلندیهائی كه در مقابل اوست جان سالم بدر برد . اگر او به دیگران كمك نكند مسلماً دوباره كارش به مصرف كشیده خواهد شد و اگر مصرف كند یقیناً خواهد مرد كه در آن صورت ایمانش هم ایمان مرده ای بیش نخواهد بود . آری برای ما معتادین مسائل اینگونه هستند .
من و همسرم با شوق و علاقهء فراوان خود را دربست وقف ایده كمك به معتادین كرده بودیم . این شانس خوبی بود زیرا تا یكسال ونیم بعد از آن همكاران قدیمی من هنوز نسبت به من مظنون و مشكوك بودند و در این مدّت كار چندانی پیدا نكردم . در آن دوران حال زیاد خوبی نداشتم ، از خودم بدم میآمد و در عین حال دلم به حال خودم میسوحت این حالت بعضی اوقات مرا تا سر حدّ بازگشت به الكل پبش میبرد ، امّا بزودی دریافتم هنگامی كه تمام راههای علاج بی نتیجه مانده است ، كمك به یك معتاد دیگر میتواند بقیّه روز را بخیر كند . بارها در حال استیصال به بیمارستان قدیمی ام میرفتم و هر بار پس از صحبت كردن با یك معتاد بطور غیر قابل باوری سر حال میآمدم و دوباره قادر بودم روی پای خود بایستم . این روال تازه ای بود، برای روبرو شدن با مشكلات زندگی .
ما دوستان زیادی پیدا كردیم ، انجمن دوستانهء ما چنان بارور شده است كه جزئی از آن بودن احساس فوق العاده ای را در ما بوجود میآورد . ما از زندگی خود احساس شادمانی واقعی میكنیم حتّی در مواقع فشار وسختی . من صدها خانواده را دیده ام كه گام در راهی نهاده اند كه مقصدی واقعی داشته است . من شاهد حلّ شدن بغرنج ترین مشكلات خانوادگی بوده ام و از میان رفتن كینه ها ، پدر كشتگی ها و تلخیهای مختلفی را به چشم دیده ام . من مردانی را دیده ام كه از تیمارستان بیرون آمده اند و نقشی حساس در زندگیء خانوادگی و اجتماعیء خود بعهده گرفته اند . چه بسیار صاحبان حرفه و تجارت كه موقعیّت های خود را دوباده بدست آورده اند . بندرت گرفتاری و یا مصیبتی یافت میشود كه در جمع ما حلّْ نشده باشد . در یكی از شهرهای غربی و حومه اش هزار نفر از ما با خانواده های خود زندگی میكنیم . ما بطور مرتّب جلساتی تشكیل میدهیم تا بلكه تازه واردان امكان یافتن انجمن موّدتی را كه بدنبالش هستند پیدا كنند . در این گردهمآئی های رسمی ممكن است ، پنجاه تا دویست نفر حضور داشته باشند . ما هم از لحاظ قدرت ، هم از لحاظ تعداد در حال رشد هستیم .
معتادینی كه هنوز دمشان توی خمره است ، موجودات ناخوش آیندی هستند ، كشمكش های ما با آن ها از جهات مختلف طاقت فرسا ، اسف انگیز و گاه خنده دار است . یك بندهء بینوا در خانهء من خودكشی كرد ، او نمیتوانست یا نمیخواست براه ما توجّه كند .
با این همه كار ما بسیار سرگرم كننده است . گمان میكنم بعضی ها از حالت خاكی و رفتار ظاهراً سبك ما دچار تعجّب شوند ، امّا در زیر آن ظاهر یك انسان جدّی و خالص وجود دارد . ایمان و اعتقاد در تمام مدّت شبانه روز باید در ما و از طریق ما در حال جریان باشد والا از بین میرویم .
اكثر ما احساس میكنیم كه دیگر نیازی نیست بدنبال كعبهء آمال بگردیم . ما در همین حال و در همین جا آنرا با خود داریم . صحبت سادهء دوستم در آشپزخانهء منزل ما هر روز به شعاع فزاینده ای صلح و خیر خواهی را در روی زمین تكثیر میكند .
bill w یكی از مؤسسین الكلی های گمنام است كه در
بیست و چهارم ژانویّه سال 1971 دنیا را بدرود گفت
در سال 1985 تعداد گروههای الكلی های گمنام به 58.500 گروه بالغ شد .
1 - « boomerang » اسلحه ای چوبی كه بومیان استرالیا از آن استفاده میكنند . خاصیّت آن اینست كه پس از پرتاب ، دوباره بطرف خود پرتاب كننده برمیگردد
چارهای جز رو آوردن به اعتیاد نداشتم
|
|
از انحرافات بارز اجتماعی که در کمین جوانان نشسته، میتوان از پدیده اعتیاد نام برد که بنابه اهمیت و وسعت موضوع، قابل تأمل و تعمق بیشتری است، چنانچه که در شرایط فعلی با توجه به بحرانهای موجود و خصوصاً مهاجرت به کشورهای همسایه، با رشد مبتلایان به اعتیاد روبرو هستیم. مصاحبه حاضر صحبتی است با دختر جوانی که در عین حال که از اعتیاد نفرت دارد، به آن مبتلاست و آن را از دوران مهاجرت به یادگار آورده است. اولین چیزی که در ذهنم وجود دارد طرح این سئوال است که چه انگیزهای باعث شد تا با ترتیب این مصاحبه موافقت کند؟*دوست دارم خانوادهها بدانند که عدم توجه آنها به فرزندانشان چه اثرات منفی را برایشان در بر خواهد داشت و شاید با شنیدن صحبتهای من تغییری در عملکرد خود ایجاد کنند. آن طور که به نظر میآید، شما خانواده را مقصر در گرایش خودتان به اعتیاد میدانید، لطفاً در مورد چگونگی ابتلاء به این مسئله اشارهای داشته باشید؟ *در مهاجرت بودم ولی سرشار از انگیزه، تمام سعی و تلاشم در سربلندی خودم و خانوادهام بود، برای همین در مکتب موفق بودم در مسابقات قرآن برنده شدم و همچنین در مسابقات دوش. ولی مخالفت من با ازدواجی که پدرم تصمیم گرفته بود، نه تنها باعث شد که از مکتب و ادامه تحصیل باز داشته شوم، بلکه روز و شبم را خراب کردند و پدر به هر بهانه مرا لت میکرد، دیگر خانه برایم جهنم شده بود، پدر حتی با ازدواج من با شخصی که دوستش داشتم مخالفت کرد تا به این طریق مجازات «نه» گفتن مرا بگیرد و من هم با قبول یک تعارف برای سیگرت از طرف دو دختر هم سن و سال خودم، پایم را در این مسیر گذاشتم و در دوستی با آن دو تا ابتلا به اعتیاد پیش رفتم. هیچ وقت سعی نکردی تا اعتیاد را ترک کنی؟ *دو سال طوری گذشت که هرگز به این موضوع فکر نکردم. آنچه که برایم قابل اهمیت بود همان احساس پروازی بود که پس از کشیدن مواد به من دست میداد، ولی وقتی به کشور بازگشتیم از آنجا که دسترسی به مواد نداشتم روزهای سختی را میگذراندم. حالم به حدی خراب بود که خانوادهام نگرانم شده بودند، آنها خیلی اصرار داشتند که به داکتر مراجعه کنم ولی من از ترس اینکه مبادا اعتیادم آشکار شود، مخالفت میکردم تا این که با گریه و زاری خواستم که اجازه رفتن به مکتب را بدهند. پس از رضایت آنها بود که توانستم از خانه خارج شوم و تلاش کنم کسی مثل خودم را بیابم تا به این وسیله به مواد دست پیدا کنم. امروز چه احساسی نسبت به آن دوستانی داری که باعث اعتیاد خودت شدند؟ جواب ـ مشکل این است که وقتی کسی معتاد میشود فقط میگویند دوستان ناباب باعث شده است ولی فکر نمیکنند که چه کسی باعث پناه بردن جوانان به دوستان نامناسب میشود. من از آن دوستان گلهای ندارم چرا که شاید فکر میکردند این طوری مرا از غم نجات میدهند ولی خانوادهام را هرگز نمیبخشم، آنها بودند که زندگی من را سیاه کردند و من راهی نداشتم جز روز آوردن به اعتیاد. هیچ وقت سعی نکردی خانواده را درک کنی و شاید خودت را جای آنها بگذاری؟ *پدرم از این که من به خواستگار جواب منفی داده بودم و به این وسیله ازدواج برادرم را به هم زده بودم نسبت به من نفرت پیدا کرده بود، ولی او این حق را نداشت. من دخترش بودم و او باید در حق من پدری میکرد. من هرگز نمیخواستم معتاد باشم و وقتی فهمیدم اعتیاد پیدا کردهام دست به خودکشی زدم ولی موفق نشدم. اشاره کردی که در مسابقات قرآن کریم برنده شده بودی فکر نمیکنی پناه بردن به قرآن بتواند آرامشی دوباره به زندگیت ببخشد؟ *من عاشق تلاوت قرآن بودم. ولی در این مدت هرگز به سراغ قرآن نرفتم، میدانم که قرآن آرامش معنوی را به من خواهد داد ولی برگشتن دوباره شاید از توان من خارج باشد. آینده را چطور میبینی، نمیخواهی که مواد را ترک کنی و برای آینده تصمیمی بگیری؟ *شاید طرح این سئوال از من تا اندازهای خندهدار بود، آن چیزی که حالا به آن فکر میکنم، زندگی نیست، مهمترین مسئله این است که دیگر مشکل من فقط اعتیاد نیست، چرا که مدتی است متوجه شدهام مبتلا به سرطان ریه هستم. امروز اگر از مواد استفاده میکنم فقط برای زودتر رسیدن به پایان این زندگی است. شاید محبت اطرافیان هم دیگر تأثیری در من نداشته باشد. جوانی هست که با محبت سعی میکند، من را از این وضعیت خارج میکند ولی تنها تصور من این است که او فقط به خاطر دلسوزی میخواهد انگیزه ترک مواد را در من ایجاد کند، ولی خانواده هنوز مشغول زندگی خودشان هستند حتی نمیفهمند که دخترشان چه طور مقابل چشمشان از بین میرود، اگر محبت خانواده در زندگیام وجود داشت، من حالا در این وضعیت نبودم. والدین تنها در برابر تأمین نیازهای مادی فرزندانشان مسئول نیستند، آنها شکلدهنده شخصیت و منش زندگی فرزندانشان هستند و در این مسیر ابراز محبت، همراهی، هدایت و راهنمایی، وظیفهای است که والدین باید بر عهده داشته باشند چرا که عدم توجه آنها فرصتطلبانی که در کمین نشستهاند را با موقعیت مساعدی مواجه میسازد و آن چه مسلم است انحراف جوان بیشتر از هر کس، والدین را آزار خواهد داد. |
بوش در یک همایش دینی:
|
دین به من در غلبه بر مشكل اعتیاد به الكل كمك كرد رییس جمهور آمریكا گفت، اعتقادات دینی اش به وی كمك كرد تا بر مشكل اعتیاد به الكل غلبه كند و با گذشت بیش از 21 سال از ترك اعتیادش، تاكنون مشروبات الكلی مصرف نكرده است. |
هفت گناه مرگبار
۲- حرص و طمع، زیاده خواهی و حسد به آنچه دیگران دارند و تو نداری به جای آنكه شكرگزار آنچه در حال حاضر به تو تعلق دارد باشی .
۳- شهوت ، غوطه ور شدن در خواسته تن و جسم.
۴- حسادت، رشك و حسد به آنچه دیگران بدست می آورند و قدرتهای آنها.
۵_خشم،ازخودبیزاری.از خود شرمنده باشم از ترسی كه دارم و خواستن و آزار دیگران برای احساس برتری خود.
۶- پرخوری، افراط در خوردن و آشامیدن و تقاضای بیشتر كردن.
۷- سستی وتنبلی درتمام جنبه های زندگی .
تجربیات یك معتاد 1
"اعتیاد با جستجوی چیزی درست در مکانی غلط آغاز می گردد ."
نوشته فوق یکی از جملات زیبایی است که تا کنون در مورد اعتیاد خوانده یا شنیده بودم . این جمله که فروهر در کتاب غلبه بر اعتیاد آنرا نگاشنه است باعث گردید من به اندیشه فرور بروم ، به اندیشه اینکه چیز درست چه بود که من در مکانی غلط به دنبال آن بودم وباعث بوجود آمدن وگسترش پیدا کردن اعتیاد در من گردید . تا جایی که دیگر هیچ چیز را درست نمی یافتم ونمی دانستم . این باور من را به سقوطی سریع وبی درنگ کشاند . به گونه ای که نه دیگر اطرافیان و نه اتفاقات اطراف خویش را باور داشتم ونه خویشتن را . هرگاه بر حسب اتفاق تعمقی در گذشته خود می نمودم به جزء شکست ، ناکامی واشتباه چیز دیگری نمی دیدم همین شکستها وناباوریها باعث گردید که امیدی هر چند ناچیز هم به آینده خود نداشته باشم وبا پیوند بین این دو یعنی گذشته ویران خویش وآینده ای تاریک ومبهم زمان حال خود را نیز از دست دادم . تنها چیزی که من توانستم آنرا باور داشته باشم وتنها آنرا علاج فرار از دست این درد می دانستم وفقط به او تکیه می کردم و به او پناه می بردم مواد مخدر بود .
من مواد مخدر را تنها پناهگاه امن خویش در رهایی از گذشته درد ناک و ترس از آینده قرار داده بودم وزمان حال خود را به او سپرده بودم .
آری من به دنبال لذت می گشتم ، لذتی که هیچگاه ندانستم چیست ، کجاست و چگونه باید به آن دست یابم و در افکار معتاد گونه خویش آنرا در نئشگی واز خود بی خود شدن زمان مصرف مواد پیدا کرده بودم و فکر می کردم راه را یافته ام و داروی تسکین دردهای روحی وروانی خود را کشف کرده ام .
من تصور میکردم درمان خلاءهای درونی خویش و آن چیزی که جستجویش میکردم را پیدا نموده ام و این شده بود باور من که مواد مخدر مال من است و من مال مصرف مواد مخدر .
معشوقی را یافته بودم که هر گاه از فشار دردهای درونی وبیرونی زندگی و خودم به تنگ می آمدم و راه چاره وگریزی پیدا نمی کردم ، به آغوش او پناه می بردم و او مرا تسکین می داد .
چه باور عبص وپوچی زیرا به زمانی رسیدم که دیگر او هم مرا تسکین نمی داد . به نقطه ای رسیدم که خود این معشوق بزرگترین درد من گشت او دیگر نمی توانست درد من را تسکین دهد زیرا که اکنون او ، خود درد بود.
در این زمان ترس من بیشتر از تمام لحظه های زندگیم شد ، ترس از این که حالا این درد را با چه تسکین دهم . من در گذشته هرگاه با مشکلی مواجه می گشتم او بو که با در آغوش گرفتنش آرام می شدم ، او بود که برای فرار از سختیهای دنیای کوچکم تنها پناهگاهم بود .او چاره فرار من از تمام سختیهای روحی وروانی من بود ، حال خود او به بزرگترین مشکل زندگیم بدل گشته ، چگونه از او بگریزم ، بکجا و به چه کسی پناه ببرم من در تمام طول زندگیم تنها آغوش او را جای امن خود می دانستم .
من آغوش امن دیگری نمی شناختم !!.
چاره خویش را در تغییر مواد مصرفی دیدم . مواد قبلی دیگر نمی توانست من را به آن حالت خلسه ونئشگی که باعث بی تفاوتی نسبت به همه کس وهمه چیز در من می گردید ببرد .
با تغییر نوع مواد مصرفی انگار دوباره معشوق به من رو کرده بود . من دوباره توانستم به چیزی که جستجویش می کردم دست یابم ولی این را ه چاره برای مدت اندکی جوابگوی من بود . بعد از مدتی همان حالات قبلی را پیدا کردم ، دوباره مواد جوابگوی آنچه که من به دنبالش بودم نمی شد . بازهم راه را اشتباه رفتم .
دردهای قبلی سرجایشان بود ، مشکلات یا بزرگتر شده بود ویا به همان حالت وجود داشتند . افکارم خرابتر شده بود . دیگر هیچ ارزش وهدفی برای زندگی کردن برایم وجود نداشت . چندین بار این تغییر نوع مواد را امتحان کردم ولی چیزی جزء ویرانی بیشتر جسمی ، روحی ، روانی وشخصیتی عاید من نگشت . من نمیدانستم که با خود معشوق مشکل دارم نه با اشکال مختلف آن مشکل من خود مواد مخدر بود .
حال دیگر بی هویتی نیز به دردهایم اضافه گشته بود ، در طول دوران مصرف همیشه به دنبال فراموشی می گشتم تا بتوانم اندکی از دردها ومشکلاتم فاصله بگیرم آری فاصله بگیرم نه آنها را حل کنم و این فراموشی را تا جایی گسترش دادم که هویت وموجودیت خویش را نیز فراموش کردم . بی هویتی باعث گشت که موجودیتم را در این دنیا نیز زیر سئوال ببرم .
من برای چه زنده هستم؟ من برای چه زندگی می کنم ؟
هیچ جوابی برای سئوال خود نداشتم زیرا من هویتم را گم کرده بودم ، من موجودیتم را گم کرده بودم . هویت و موجودیتی که پاسخ به این پرسش مستلزم وجود آنهاست .
دیگر زندگی کردن را دوست نداشتم چون چیزی نبود که بخواهم به خاطر آن زندگی کنم . در ورای بی هویتی من هدف را گم کرده بودم . یادم می آید در دوران کودکی و نوجوانی دوست داشتم دکتر بشوم ، دکتر شدن شده بود آرزوی من و من در کش وقوس دوران جنگ با اعتیاد آرزوهایم و اهدافم را گم کرده بودم .
به نقطه ای رسیدم که دیگر دوست نداشتم زنده باشم و زندگی کنم ، با خود می گفتم برای چه زنده بمانم وزندگی کنم ، برای رنج بردن و سختی کشیدن ؟ ، وبه این دلیل دست به پست ترین عمل خود در زندگی یعنی خود کشی زدم .
آری ، بی تفاوتی دیگر جواب نمی داد ، راه فرار اکنون برایم فقط مرگ بود مرگی که هر لحظه آرزوی آنرا داشتم .
ولی بی خبر از اینکه من از مرگ هم می ترسیدم !!!
آری من از مرگ هم میترسیدم ، نه بدلیل جدا شدن از این دنیا واین زمین خاکی ، بلکه ترس من از این بود که دنیای دیگر هم جایست برای شکنجه و تنبیه من آن هم بدلیل گناهانی که در مدت اقامت بر روی این کره خاکی مرتکب آنها شده بودم .
در زمان سختیها به خود میگفتم تمام این زجرها ومشقتها تقاس گناهانیست که از من سرزده و خداوند بدین گونه مرا غذب نموده که در این دنیا با رنج ومشقت عمر به پایان رسانم و در آن دنیا نیز به مجازات نهایی که همان آتش دوزخ است گرفتارم نماید وبدین سان گناه اول را دست مایه گناهان دیگر خود قرار دادم .
باور من این گشته بود " من که عاقبت به مجازات الهی گرفتار خواهم گشت ، پس تفاوتی نمی کند چه یک گناه چه هزاران گناه عاقبت ، مجازات یکیست " .
دنیای من شده بود آزار دیگران و خود آزاری دنیای من خلاصه شده بود در یک جمله " زندگی کنم که مصرف کنم ومصرف کنم که زندگی کنم " این جمله شده بود قانون بقای من و من واعمالم در خدمت تحقق بخشیدن و زنده نگاه داشتن این قانون .
دنیای من بحدی کوچک شده بود که دیگر جایی برای دیگران در آن وجو نداشت ، نه عشقی ، نه محبتی ، نه دوستی ، نه یار و همدمی در این دنیای کوچک دیگر جایی برای خود من هم وجود نداشت . تمام روابط من در خدمت قانون بقای من بود .برای زنده نگاه داشتن این قانون از هیچ کاری فرو گذار نبودم دروغ ، دزدی ، خیانت وحتی جنایت از همه کس وهمه چیز می ترسیدم به هیچ احدی اطمینان نداشتم .
دردها وغصه ها بر روی سینه ام سنگینی می کرد ولی دریغ از یک سنگ صبور ، دریغ از یک غمخوار و همدم . تنها سنگ صبورم و همدمم معشوقه بی وفایم بود . همان معشوقه ای که قانون بقای من را نوشت دیگر او هم مرا تسکین نمی داد .
مستعصل و درمانده شده بودم ، تنهایی و بی کسی شکنجه ام می داد ، برای فرار از این بند به هر دری میزدم ، چنگ به هر تخته پاره ای می انداختم ولی دریغ از یک راه نجات ، در این سیاهی دریغ از یک کور سوی نور .
در دوزخی که برای خود ساخته بودم حیران وسرگردان به دور خود می چرخیدم وبه هیچ کجا نمی رسیدم . دیگر رنگ و طعم شادی را فراموش کرده بودم . همانند مرده ای غریب چشم انتظار زائری آشنا بودم . درون پیله سیاهم همچون کرمی میخزیدم ، زندگیم ولحظه هایم به کابوسی سیاه و دحشتناک بدل گشته بود . هر روز ساعتها به حال و روز ویران خود می گریستم . در هیچ کجا جایی نداشتم .
تا عاقبت ، زمانی که عرصه روزگار به تنگ ترین حد خود رسید ، زمانی که از کوچکی دنیای خود به حالت خفگی افتادم ، زمانی که به استیصال وپوچی نهایی رسیدم و زمانی که ترسهای اطراف و درونم بیشتر از ترس معبود درمن گشت با چشمانی خیس از اشک ، با دلی شکسته وتنی خسته سر به آسمان بلند کردم وبا صدایی ضعیف و خسته با آخرین رمقهای باقی مانده بانگ بر آوردم :
خداوندا به فریادم برس ، مرا از این پستی و بی کسی نجاتم بده ...
از انحرافات بارز اجتماعی که در کمین جوانان نشسته، میتوان از پدیده اعتیاد نام برد که بنابه اهمیت و وسعت موضوع، قابل تأمل و تعمق بیشتری است، چنانچه که در شرایط فعلی با توجه به بحرانهای موجود و خصوصاً مهاجرت به کشورهای همسایه، با رشد مبتلایان به اعتیاد روبرو هستیم. مصاحبه حاضر صحبتی است با دختر جوانی که در عین حال که از اعتیاد نفرت دارد، به آن مبتلاست و آن را از دوران مهاجرت به یادگار آورده است. اولین چیزی که در ذهنم وجود دارد طرح این سئوال است که چه انگیزهای باعث شد تا با ترتیب این مصاحبه موافقت کند؟

